X
تبلیغات
همه چیز از نوشته های خنده دار تا جدی
همه چیز از نوشته های خنده دار تا جدی
یه جورایی مخوایم با هم حال کنیم3D 
قالب وبلاگ
غرور نبود
خودخواهی نبود
تکبر نبود
آنچه از چشمانت جاری در آخرین دیدارمان !

در پی آسودگی آرام از کنار خیالی گذشت ... روزها را سپری کرد تا فردایی بیاید از این غم رها شود... سینه ای گشاده از حرفهایی که مورد پسند کسی نبود ... البت این دست نوازش آدمها که هر لحظه سایه سار دلش میشد از سر خوش خلقیش بود .. مهربانی از جنس احساس که نزدیک به شکوفه و باران ... یا هر چه تلطیف کند فضا را... قلبش شد ترس برای ادامه راه .. آرامشش شد طوفان برای ادامه راه ... لبخندش شد کوتاه برای ادامه راه ... و آنهایی که دست سر هر کس میشکند کم شدند در ادامه راه ... پنجره را چه کسی خواهد شکست ... آن حوض را چه کسی جای آب پر از خاک ... تا مردم به فکر آینه بیافتند در اتاقهایشان ...چه کسی روی درخت گفت قلب یادگاری کنید ... و حرفهایی از جنس فرار بنویسید ... و دور شویم تا دیده شویم ...فقط این حوالی ... یا خیابان قدم بزنیم ... و عبور کنیم ..از مرز تنهایی...

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 2:8 PM ] [ داش ابرام ] [ ]


در این مسابقه کشتی ... هیچکس پا نمیدهد ... این تو هستی که باید پا بگیری ... و خاک کنی ... یا خاک شوی ... کدامش بهتر است .. چقدر آشنا است جمله ش ... خرها هم مثل اسبها گاهی پرواز میکنند در رویا..
و این دشت سفید جوهر قلم را خشک کرد ... تا بگوید سیاهی بهتر است یا سپیدی ... کدام ... بازهم جمله آشنا شد .. اشکالی ندارد تا اینجا که آمدی .. قلم را بده میخواهم منحنی بکشم زاویه دار ... تا محبت بی توقع جمع شود ...و آن پرنده را ببین خودش آمده تا پرهایش را بچینند به خیال اینکه میتواند بعد از این خوشگل بپرد ..
[ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 ] [ 0:35 AM ] [ داش ابرام ] [ ]

دیری با من سخن به درشتی گفته اید

خود آیا تاب ِ تان هست که پاسخی در خور بشنوید ؟

وقتی روزگارت عادت را هموار میکند .. وقتی صداها تو را به نقش زندگیش میدوزد .. و تو هر لحظه را طوری دیگر بنا میکنی .. وقتی که هر کس که قصه را گفت تو گفتی باید مرد بود در زندگی باید غرور را حفظ کنی .. او رفت تا زندگی را بدون تو شروع کند .. و دیگر پذیرا نبود حرفها را .. و این بنا کج شد ... از سر حقیقتی که او میخواست از زبان تو نشنود .. سمتش سویی تازه گرفت ... و این ویترین افکار تو که قرار است دوشادوش تو بیاید ... و حرفهای هم شکل بزند .. و آن روز که شکلش را عوض کرد ... خواست نشان تو دهد که مرد! شده است ... غرور دارد ... وابسته نیست .. و صدای ار ار تو که مطمئنا از صدای خر بلندتر نیست ...

[ دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 ] [ 10:3 AM ] [ داش ابرام ] [ ]

بعد از خطبه ای که میخواند اینطور اول صحبتهایش را آغاز میکرد ... قال الله الحکیم و قاله الحق فی کتابه اعوذبالله من الشیطان الرجیم ... انا اعطیناک الکوثر ... صلواتی مرحمت بفرمایید...

خود فاطمه زهرا از همه بالاتر .. اصجاب گفتند پیامبر رنگ آسمان عوض شده ... آقا فرمود برید ببینید فاطمه به نماز ایستاده ... قائمه عرش شفیعه محشر .. همه پیاده خانوم سواره ... همه در محشر شرکت میکنند اما خانوم وقتی میخواد بیاد صدای غضوا ابصارکم چشمانتان را پایین اندازین ... شبی پیغمبر در خانه فاطمه وارد شد ... خانوم به فضه فرمود پدرم اومده ... فضه گفت من ایشان را دعوت کردم .. خانوم فرمود که میگفتی تدارک میدیدیم ... گفت خانوم فقط اجازه بده من سر جای نماز شما دو رکعت بخوانم ... فضه رفت و بعد نماز سرش را روی مهر گذاشت گفت ... خدای من کلفتم ..اما کلفت فاطمه ام ... مهمونمم پیغمبره .. حرفهایش تمام نشده بود که بوی غذای بهشتی خانه را فرا گرفت .. قدح را برداشت جلوی پیامبر گذاشت آقا سجده کردند .. و فرمودند خدایا شکر مقامی که به مریم دختر عمرانی دادی به کنیز فاطمه ام دادی ...

خوب باید روضه از خانوم حضرت زهرا بخوانیم چرا که چند روز دیگر به شهادتش نمانده ... اما در خانه حضرت زینب میرویم ...

کنیزها دویدند عرض کردند جناب عبدالله ابن جعفر اجب سیده .. خانوم شما را طلب میکند .. خانوم رو به قبله خوابیده .. یه فبله قشنگی داره شام ... وقتی تو حرم حضرت زینب رو به قبله بایستی اول حرم امام حسین بعد کعبه .. فرمود عبدالله بگو بستر مرا میان آفتاب بگذارند .. عبدالله فرمود خانوم شما حالتان خوب نیست ... فرمود عبدالله تو نبودی ببینی من خودم دیدم بدن برادرم برهنه و عریان میان آفتاب بود ... این کار باید انجام بشه ... آقا دستور دادند بستر را میان آفتاب گذاشتند ... یکی از کنیزا اومد به عبدالله گفت خانوم سه روز که آب نخورده هر چه آب میبریم نمیخوره ... خود آقا قدحی از آب بردند برای خانوم ... خانوم نگاهی به آب انداخت و فرمود عبدالله اون موقعی که برادرم صدا میزد جگرم میسوزد من صدای مادرم را کنار برادرم میشنیدم ... یازهرا..

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 4:0 PM ] [ داش ابرام ] [ ]

دید میزنم تنم را در این رو به نو شدن آفتاب روزگار ...دلم را از سر تکه نانی میدوزم ... و آن رزق را میفروشم ... و خود را درگیر مصلحت می کنم... گرگ اجل یک یک از این گله میبرد این گله را ببین که چه آسوده میچرد...و آن آرزوهای بلند که کوچکترینش نیم دیگری از سال است ...و این نگاه ها که دست سرت میکشند ... همگی با سرود درست میشود ... لبخندی به تلخی میزنند و راهشان را کج میکنند ... باز هم سوی بدبختی را ادامه میدهم ...با آن نقشه های در سر که آویزانم میکند به دست ها... و این تصمیم ها که همه اش اشتباه میشود ... از سر بی تقوایی .. که هر چه او میخواهد میشود .. تصمیم را بگذار در کوزه ... و تفکر روشنفکری با آن نیم فتیله چراغ نفتی که در مغزم خاموش است ... به دنبال اهالی میگردم ... و چقدر ناراحت که آن بی حیا رفیق من نمیشود ... یا با من نمیخندد ... چقدر غریبه شده این قلب .. کاش هر وقت که رویش غباری مینشست عطسه میکرد... تا من مواظبش بودم ... آنتی بیوتیک قرآن برایش میخواندم .. یا کمی از آن چادر خاکی فاطمه برایش بخور میدادم ... تا کی بدنبال این عجوزه هزار قلم آرایش که بسان پیرزنی مچاله شده ... دل در گرو شهوت بدو دوخته ام ... میدوم تا برسم ...تنها لمسش کنم ...و هر چه که اوضاع بهتر میشود ... از نمازم میزنم ... و این سیاهه مشقهای روزگار شده است ...

خدا خیر دهد به آنهایی که غیرت و حیایشان را در این روزگار نمیفروشند ...الهی آمین. 

[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 10:30 AM ] [ داش ابرام ] [ ]

چقدر راحت حرف میزنیم .. کلمه راحت ... نفسا شیطانی است ... وقتی میگوییم دنبال راحتی هستم ... و این کلمه را مقابل خفه شدن قرار میدهیم ... کاری با قلب میکینیم ... که از سکوی سلطانیت بدن پایین آید...جایش سر شیطان تاج میگذاریم ... و یواش یواش در مقابل حرفهایی که بوی حیا میدهد متعرض میشویم ... و بهانه یی میشود برای رسیدن به آسایش در زندگی ... و مبنایی برای اینکه هر کس رسید هر حرفی که خواست بزند و بعدش با پرویی کامل یا معذرت خواهی کند یا دست درازی ... و این دلخوری پیش آمده را تو به حساب آن راحتی نگذاری ... و باز هم به آن بن بست تن بدی ... و چشمانت را ببندی برای همه ی سو استفاده ها!...بعدها.. نه آن چنان دور ... وقتی که دنبال سوژه میگردیم ... که بی حیایی و بی غیرتی خود را به رخ دیگران بکشیم ... تا طالب پیدا کنیم ...تا کلاس بگذاریم ... و این میشود ... که نمیدانیم از این زندگی چه میخواهیم ...سرگردان به هر غریبه که میرسیم دستمان را دراز میکنیم ... تا خرج این بی قیدی را او بدهد ...

[ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 ] [ 10:56 AM ] [ داش ابرام ] [ ]

بعضی ها دوست ندارند.. رفیق باشند ... نمیشود که خرشان را سفت چسبید ... که تو باید بمانی من بی تو هیچم ... و ان مسیر جدا می شود ... و او سالم میماند ... تو هم سالم ... او درست فکر میکند ... تو هم درست ... او با شعورش پاسخ میدهد ... تو هم با شعور ... او با ادبی که بزرگ شده میفهمد ... و میفهماند ... و تو با ادبی که داری ... گاهی نگاه که میکنی میان آدمها ... میرسی به اینکه چرا بعضی اوقات انها که گیر یک سفره هستند فرق میکنند ... و جنس ناجور با تمام جور بودن سفره شان گیرشان میافتد .. . امروز تو مترو پای یکی از این دیوارا سخنی از امام حسن عسگری تمام تنم را تکانید ... سخنی از جنس ناب .. جدال مکن که ارزشت می رود و شوخی مکن که بر تو دلیر شوند ... چرا خودت با دست خودت گور خودت را میکنی... خوب بکن ... خداحافظ ..

قرار به خوردن . بردن . رفتن . که باشد .برنده ایم ... آیا همه ی آمدنمان قصه اش همین است ... البته طیف مجاز زیاد منطقی ندارد .. چرا که از پنهانیت سخن میگوید ... راهش گاهی دچار چالش است ... چیزی نمیشود فهمید ... که واقعا آنچه که هست .. در سرش ... در خارج هم هویداس ... یا نه ... دروغ یا راستش بماند .. چرا که خیالاتش وقتی قرار به پهن شدن میگیرد ... زیباس ... و این عجیبترین ظاهر در نهان است ...


[ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 9:29 AM ] [ داش ابرام ] [ ]

تلفن را برداشت ... تا هستیش را قیمت بگیرد ... شاید اینطور خداحافظی را دلش نمیخواست ... اما باید اسبابش را میفروخت ... تا حداقل نفس بیشتر بکشد ... انگار به نهایت آنچه فکر میکرد نرسیده بود ... حراج میزد .. زنگ زدنش طول میکشد ... گوشی را بر میدارد .. دوباره ولش میکند سر جایش ... پا میشود قدم میزند ... باز گوشی را بر میدارد ... فکر میکند میان این آسمان شاید این تنها ستاره ایی است که نصیب اوست ... آن تکیه زدن بر دوش روزگار ... لبخند زدن و رنجیدن از مسائل... کجا ایستاده که نمی تواند ذهنش را جم جور کند ... دلخور چه موضوعی شده که انقدر نگران است ... عجیب است  خیلی... حرف تا عمل بسیار فاصله است ... تئوری روانشناسی بوی نا میدهد ...حرفهایشان مانند رنگ زدن به دیواری ست  که میخواهد بریزد ...آره... حرفها را باید پیش کسی زد ... که خودش دستانش خاکی باشد ... هر چقدر هم علوم جدید همراهیت کنند ... کتابها بخوانی باز هم فایده نمیکند ... هیچ چیز جای تجربه را نمیگیرد  .. آره این همان بلای مدرنیت س ... که بارها پتکی شد به نام نفهمی بر سرت ... و بقیه اش که بماند برای در و دیوار خانه و...

نمی دانی از کجا باید شروع کرد...وقتی تمام شدنی نیست...دور میشوی یا نزدیک...وقتی نمی دانی کجا ایستاده ای... قشنگ هست یا زشت...وقتی نمیدانی باید به نعل زد یا به میخ ... بعد یکی یکی اش میکنی ... نمیدانی ناراحتی چیست ... وقتی خوشحالی را از لبها میخواهی ... آنچه که هیچ است هیچ است! ... وقتی نمیدانی داشتن چیست ... مشخص میکنی خطی را... وقتی نمی دانی نقطه چیست...نبودن بودن است یا بودن نبودن ... وقتی نمی دانی مسئله چیست...سخت است یا آسان ... وقتی نمیدانی مشکل چیست ...شکست خورده ای یا موفق... وقتی نمیدانی هدف چیست...باور داری یا خرافه ... وقتی نمیدانی حقیقت چیست ... اعتقاد داری یا اعتماد میکنی...وقتی نمیدانی هویت چیست...آیا همیشه مرغ همسایه غاز است و مرغ تو یه پا دارد ... وقتی نمیدانی منطق چیست ... درست فکر میکنی یا غلط ... وقتی نمیدانی واقعیت چیست ... سنتی هستی یا مدرن... نرمال هستی یا مشنگ...وقتی نمیدانی تجربه چیست...و...

[ چهارشنبه بیستم دی 1391 ] [ 9:57 PM ] [ داش ابرام ] [ ]

داش ادعا ممنوع ... هر فنتی هستی واسه خودتی ... دست میزاری رو نقطه حساس  آدما ... تا صداشون در میاد میگی ... برو که تو بدرد این راه نمیخوری ... آخه به ما نمیخوری ... یه حرفایی میزنی که منطقی نداره ... اگه چند تا کلمه یاد گرفتی که باهاش جمله هات میسازیو ... این قصه ها را میگی که کسی دم پرت نذاره ... همون تو بری دانشگاه که ایراد بگیری بهتره ... کلا خسته نباشی ..تو چی انگاری فکر کردی اگه خودتو جدا کنی و ایراد بگیری شدی خوبه ... اصلا تو دنبال خوب بودنی ... یا اینکه این بدی رو خوب میدونی ...بیا تا ما اومدیم چار چیز بار این آقا کردیم ... بهش برخورد ... نه تو فقط خوبی ...برو داش ... اینجا نه جای وایسادنه ... نه جای شلوغ کردن ... تنها من ناراحت این شدم ... که چرا از پشت شیشه دستانت را حلقه کردی به ما میخندی ... زشته ...البته الان که فکر میکنم ... اولش اشتباه شروع شد ... خوش اومدی...


[ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ] [ 10:10 PM ] [ داش ابرام ] [ ]

از خویشتن جدا شو ... حرفش را اینگونه به پایان رساند ...در میان افکار خسته شده ... از اتفاقات متفاوت زندگی ..که قرار است با تمامش روزی خداحافظی کند ...در این واماندگی که هر کس دست بر سرش میزند...و نشانه ندانستن را پاتومیم میکند ... چقدر سخت است با تمام دانستنت بازهم لبخند بزنی و اخلاقت خوب باشد ... حالا که کسی انتظار آمدنت را نمیکشد...پشیمانی سودی نمیابد...کجایی ...کجایی...کدام سو...در این وسوسه که رهایت نمیکند ... در این بی ملاحظگی ها ... خرج چه میکنی تا تمامت را نمایش دهی ... قصه کهنه ایی ست نازنین...این عالم که وقتی میرسی به منتها الیه خویشتن ... و مینگری که چقدر زود میشود ... رسید به همه خالی...

گریه اش گرفت ... وسط روضه بدبختی خودمان بود ... که چند دقیقه ایی مکث کرد ... آنها زحمت کشیده اند ... و ما باید خرج کنیم ... و این خرج کردن میان این همه دود ... و غوغای بی معرفتی ... کار سختی است ... آنها باید بخرند ... همه ات یه جا ... تا از اسارت این غبار درآیی ... صحبتش را ادامه داد ... استقامت کن ... قاسم جیگرکی... هم خواب امام حسین را دید ... آقا فرمود قاسم ... مگه نمگی دوستم داری... پس چرا گناه میکنی ... چرا آبرو میبری ... غوغا شد ... هر کسی سرش را به زیر انداخت ... اینجا صراط مستقیم است ... در صراط مستقیم کسی تنها نیست ...

هر چقدر زودتر اسباب بازیت را بگیرند راحت تر میتوانی ازش گذر کنی ... فرق بچه 5ساله تا 50ساله همه ش یه صفر است ... که آنهم ارزشی ندارد ... فقط اگر از بچه 5ساله اسباب بازیش را بگیری شاید چند دقیقه گریه کند بعد فراموش... اما از بچه 50ساله اگر اسباب بازیش را بگیری .... به عدالت خدا شک میکند ...بعد تا سالها برای اهالی دور ورش از بدبختیش حرف میزند ...  همان صفر بی ارزش ... چقدر بی ارزش میکند ... حاصل سالها تجربه را ... این یعنی گر مرد نیستی قربونت برم برو دنبال بازیت ...

در خزان زندگیت لبخندها تکراریست.....و گاهی میفهمی که چه کسی پوسخند میزند... چقدر زشت میشود ..


[ شنبه سیزدهم آبان 1391 ] [ 1:31 AM ] [ داش ابرام ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نرو ........................................
تو هم نمی تونی دووم بیاری نرو تو هم تو غصه کم میاری نرو

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم

گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند

گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم..!!
امکانات وب



پیچک