تبليغاتX
همه چیز از نوشته های خنده دار تا جدی

همه چیز از نوشته های خنده دار تا جدی

یه جورایی مخوایم با هم حال کنیم3D

داشمون دوست داره لاتی بنظر برسه و کلی لاتی و لوتانه برخود میکنه .. داش غلامم .. داش بخواب لاحافتم ... داش امروز داشتم میامدم که جیگر زنگ زد .. آره همون دافیه رو میگم خسته م کرده تو مرام ما نیست بیشتر از ۶ماه با کسی بگوریم ... بهش میگم جیگر طلا بخورمت ... بگوز بینم چی میگی... البت بگم برو بچز میگن زید بازی دوره اش گذشته دیگه دُرس نیست با کسی فاب باشی ... باید برم دونبال سولاخ مولاخی بگردم که قدر میدونن .. و دوستان دیگر برای اینکه کم نیارند دچار جو زدگی حالات او را میپسندند و نوع حرف زدنشان همان طور میشه .. آره منم که میگم تو اسکلی همه ش آویزونی.. رفیق دور برته بابا بچرخ به بازی بیا من واست دوتا مخ میزنم ردیفش میکنم ... بعدم رو به آدمهایی که میبینند و رد میشوند از جلوشان متلک میاندازند ... زاقارتو ببین... نیم رخ گوز فیثاغورث .. این گلابیه رو... تو گلوت گیر کرده برم آمارو بچسبونم بیام...نافرم تو مخیا... و اگر بخواهی برخورد کنی . داش چس ناشتا واسه ما تف نکن..آشغال کله تا دیروز آش لاش بوده حال واس بزرگترش شاخ شده .. جمع کن بینیم با.. و قیافه ها را که میبینی شلوارش مال باباشه رنگش جیغ میزنه لباسش مال خواهر سه سالشه .. موهاشم که ....لجنیت از ما نیست که برماست...لطفا چس خور نباشید..

فقط کوتاه:

قدیمیا کلاه شاپو... لات نبودند ... داش مشتی بودند..پس اگر میخواهیم اینطور بنظر برسیم حداقل داش مشتی باشیم..داش مشتی ها عشق بازیهای قشنگی داشتند.. برو بچز باید دور ریخته شوند..

نه همین لباس زیباست که نشان آدمیت...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت11:55 AMتوسط داش ابرام | |

سالهاست که بدور آن خانه سیاه پوش از غم حسین علیه السلام میچرخند . سالهاست . نه قرن هاست که جای جای و گوشه گوشه خانه خدا را میبوسند اما بغضشان میطلبد تا لعنتشان کنیم . کاش میشد کسی به میان آن قوم رود گوید اینجا خانه خداست شرفش این است که زادگاه امیرالمومنین است .

عشق میجوید حریفی سینه چاک . او ندارد از فنای خویش باک

حال از خودمان میگویم این آهنگ همیشه باید تکرار شود . من کجا هستم . آیا درک میکنم. هیچکس نیست تا این بغض مانده در گلو را راحت سازد بیاییم برای فرجش اینبار بهتر بیاندیشیم ..

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد . و در زندگی لحظه هایی است نه همه و سراسرش این است که باید انتظار کشید . درون هر چیز در اعماق هستی نیرویی است که چیزی را میبیند میشنود که هنوز قادر بدرکش نیستیم . هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده .

نامی مقدس اعتبار خاکمان ... علی ابن موسی الرضا ...  هر چه بیاندیشم کم است..

از این جمعه نگاهی دیگر داشته باشید . زبانم کوته است .

بازین دل پریشان از درد در هم آمد

هردردل بیانم درمان و مرهم آمد ... 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت2:51 PMتوسط داش ابرام | |

با رفیقم کریم آب منگل میان اهالی میزان سن بوده ام ... آنها که مردانشان موهای بلندی دارند زنهایشان اساسی گریم شده اند تا قابل دیدن باشند ... محیطی خاموش البته بیشتر خاموشیش بخاطر نداشتن جلوه بود تا هنری بودنش یکی از آن گیس بلندان اهل هنر که قرار بود تست بازیگری بگیرد با چکش  وارد شد .. اولش فکر کردیم مستخدم های آنجا هم هنری هستند اما او خود مشاور بود ... وقتی داخل اتاقش شدیم .. شروع به صحبت کرد .. کمی اصطلاحات رو کرد .. که نگوییم بلد این کار نیست ... صحبتهای فراوانی کرد همین را در وصفش بگویم که اگر چشمانت را میبستی حتما به خوابی عمیق میرفتی ... در آخر هم از آنهایی که پای قصه اش نشسته بودند خواست پنج راهی که جلو پایشان گذاشته را انتخاب کنند ... بهترین راهش چیزی حدود یک میلیون را طلب میکرد ... دو نفر از جمع چهار نفره ما که معلوم بود به دنبال قاتل بروسلی میگشتند ... بدون خداحافظی فرار کردند ...من و رفیقم که قبل آمدنمان فکر میکردیم با چهره های سینمایی دمخور خواهیم شد برای اینکه دل این مشاوره شکسته نشود هرکدام یکی از گزینه ها را انتخاب کردیم ... وقتی بیرون از اتاق آمدیم با جمعیتی فراوان مواجه شدیم یکی با مادرش آمده بود یکی دست بچه کوچکش را گرفته بود یکی با شلوار شیش جیب و تسبیح در دست آنجا منتظر تست بود.. در میان این دقایق تجربه ایی مهم بدست آمد ... بازیگر شدن یه حرفه مانند تمامی حرفه هاست .. اما هنرمند شدن از انسان بودن سخت تر است ....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت5:23 PMتوسط داش ابرام | |

 

ورقه های زیادی دست خط شده مانده برجاودانه های لحظات قشنگی از دوره کودکی .. که حسهای حسودیت را چقدر ناب به صحنه طراحی میکند .. اما در میان تمامی این شرایط نور افکنی پرده های رقم خورده در دفترچه خاطرات ... لحظاتی عاشقانه بوده .. لحظاتی از دلتنگی های بچگانه که به هر وسیله یی هم که شده یکدیگر را ببینیم ... 

روزگار برمیگردد به گذشته یی دور ده , دوازده سال پیش کنار دریا شمال ایران .. آهنگی پخش میشود . توی یک دیوار سنگی .. دو تا پنجره اسیره ... من و دوست داشتنی ترین انسان میخوانیم داد میزنیم .. آن عواطف کودکی یادم میاید خیلی مذهبی تیر بودم تازه این شعر را هم یه زن خواننده میخواند .. اما در کنار او همه چیز را درست میدانستم حالا به مسلخ مقایسه افتاده ام ... او رفت ۱۷ ساله بودم که ازدواج کرد ... بازهم در این میدان مقایسه من ماندم تنهای تنها .. هر کسی را میدیدم با او مقایسه اش میکردم .. و هیچکس بدلم نمینشست ... حالا همان آهنگ دوباره پخش شدنش آنهم از مجلسی که من و او در آن  هستیم  ....

و چقدر ثانیه ها زود میگذرد و این نت های موسیقی وار دستگاه پیانو سکوت افکار را ...

زخم و درد چقدر این پرسش و پاسخ بحث هایم بود .. که جوابی به ظاهر مسخره ظلمت تر و سیاه ترش میکرد ... آری وقتی که کسی میگوید....

درست است که حسابی نمیشد باز کرد اما صدها برابر حالا واقعیت داشت .. دقیقا داستان آن رتیل و قورباغه است که در قابوس نامه آمده .. که قورباغه روی رود نیل رتیلی را ....

خلاصه اش کنم نمیشه چشم پوشید ... یادم میاید از آن به بعد جدی نبودم تا شاید بفهمند که چقدر ...

یاران! از من میخواهید راز اندوهم را برایتان فاش کنم....

همه اینها لطفی دارد ... چه میشود اینهم رسمیست خدا را شکر ....

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت0:34 AMتوسط داش ابرام | |

لحظه هایی در اندیشه خالی به فکر بسترهای ناآرام میافتم مشکلات زیاد است . خودم همیشه نامیدانه مینگرم و نگرشم اشتباه است . یادم میآید میگفتند نامید تنها کافر است . یاد سایه ها کردم آنها که دستشان ازین دنیا که برسم خوشی و ناخوشی است کوته است بعد به اینکه اگر آنها نیستند خدایشان که هست . یادم هست جبران خلیل جبران به ماری مینویسد : ای روح من این روزها همه مردم مرده اند , چون کسی را نمیابند که دوستش بدارند . شاید حرف و کلامش واژه های بیشتری را بطلبد اما من آن را تنها و تنها حقیقت زندگی میدانم . هر سال میگذرد بهاری به تجربه هایم اضافه میشود اما هنوز غریب هستم و همیشه بدنبال برده بودن و امروز که یک سال دیگر رشد کرده ام میخواهم با این جمله شروع کنم خدایا ما بس تواناتر از آنیم که میاندیشیم تو خود گواه ما باش و این زیباترین توصیف از حقیقت زندگی است .

آری ....

من ۲۴ ساله شدم..............

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت2:47 PMتوسط داش ابرام | |

دشمنی کرده اما ادب خوبی دارد . آب را بسته اما ادب خوبی دارد . فرمانده لشکر سپاه ملعون ترین عالم است اما ادب خوبی دارد . وقتی فهمید که چه کرده نامید شد که آیا عشق عالمیان او را میبخشد یا نه اما ادب خوبی دارد . قدمها دوتا جلو یکی عقب است تا به خیمگاه میرسد اما ادب خوبی دارد . به پیشگاه مقدس فضیلت مدار عالم میرسد به رسم ادب احترام میکند درخواست بخشش آقا میخواندش تو آزادی برائت را میگیرد اما اصلی ترین امضا مانده است . با ادبی که دارد از مولایش میخواهد تا او را نزد بهترین زنان عالم برد . خواهر را صدا زد او هم به ادب او آفرین گفت . این واسه من و تو که میگه باید پرونده ما هم به دست او برسد و امضا شود . بعدها پادشاهی از آن سرزمین میگذرد از حر دل خوشی ندارد با کراهت سر قبرش میرود اما میخواهد تا بداند آیا او واقعا آزاد است دستور نبش قبر را میدهد بدن سالم دستمالی بروی سرش بسته . مربوط به افتادنش از اسب است و این تاج سروری را باز میکند تا به تبرک به ایران برد اما هر چه میبندد خون بند نمیاید . تاجی که امام حسین به او اهدا میکند از سر ادب اوست با اینکه دشمن است اما ادب خوبی دارد . و من چه بی ادبانه از او تمنا میکنم . و فردایش در قرار سینمایم آنهم در ساعت اوج بندگی در این ماه آتشش میزنم دوباره دوباره دوباره و چقدر بی ادبانه و طلبکارانه . خیلی بزرگند خیلی .. انقدر که.من مات علی حب علی ابن ابیطالب مات شهیدا.این آخر لیاقته اما نميخواهم بفهمم که دارد همه چيز تمام ميشود . هميشه به اين نقطه که ميرسد سوت پايان را تمامي فرشتگان ميکشند . که آهاي تموم شدا . بازهم نميفهمم نه اين نخواهم نه. خودم را به عمق بي خيالي کشانده ام .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت3:21 AMتوسط داش ابرام | |

موافق نیستم ...موافق نمیشم اصلا میشه بگی چرا .. مگه نمیگی نمیفهمم ... مگه نمیگی تو هنوز مونده سفت شی .. پس چی حالا که به تهش رسیده اومدی سر وقت من که چی بشه ... مگه من معاونت دوست رو دارم که کارت پیشش گیر میکنه پیش من میای ... روزه ات رو خوردی  بخاطر اینکه نتونستی به عشقت بگی نه ... بخاطر اینکه از این سوسول بازیا خوشش نمیاد .. حالا دنبال کلاه شرعی میگردی ... نخیر نیست البته گشتم نبود ... بابا محمود نمیتونه روزه بگیره ولع میزنه برای یه روزش ... حالا تو اینجا این وقت چی میخوای از من ... یادته یه بار تو جمکرون مداح چی گفت . فاطمه ۸ سال رو یادت میاد که انقدر ماند بر عهدش تا در حمام  جانش را تسلیم کرد .. زانوهای جمع شده میان دستانش مرا وادار میکرد که برایش منبر بروم ... هر از گاهی هم بخودم میامدم که این جملات تو بدرد هیچ آدمی نمیخورد ... چراغ لب تختش که دستش بهش میرسید را خاموش کرد .  روی تختش دراز کشید و منو هاج و واج نگاه کرد ... وقتی این رفتار از او دیدم گرفتم که فایده ایی نداشته و من چرت و پرت میگفتم .. بلا تکلیفی او نباید با سخنان محکمم بیشتر میشد ...  نوشتن را توجیه پذیر تر دانستم در آن بازار شام اتاقش ... چیزی مثل ماژیک داشت وجود عظیمم را مرخص میکرد .. برداشتمش روی کچ دیوار نوشتم ... من دردمند نیستم.اما عمق درد را خوب می فهمم.اگر درد حسرت هزار باشد.درد عشق یک از هزار نیست.       

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت5:56 PMتوسط داش ابرام | |

هیس . در مورد او نپرسید دوست ندارد در موردش بدانید . این از خدا بی خبر را بگیرید انگار میخواهد فضولی کند. سمتش نرو او اعصاب درستی ندارد .  جوابش را گرفت آن بوته زاری که لب چشمش پهن ساخته معلومه که فوق العاده توانسته با او ارتباط برقرار کند . نمیدانم درون ذهن این دختر با دستانی به این قدرت چه میگذرد و چرا دوست دارد بد به نظر برسد . میدانم سالیان سال است پس از سقوط یکی از هواپیماها در دیار غربت حالا که اینجاست پشیمان است چرا او در کنار پدر و مادرش به دیار باقی نرفته البته گمان نمیکنم که چیزی از باقیات بداند . اما این را مطمئن است که توطئه این طور بلا سوزش ساخته و پدر مادرش سر اعتقادشان رفتند  . به سمتش رفتم کمی از آن نوشیدنی محبوبم که آب پرتقال است لیوانی برایش بردم . بی مقدمه عکسی را که یکی از دوستان بهم هدیه کرده بود را نشانش دادم عکس را روانشانسی از منظر دیدگاه تل زینبیه به حرم ابوالفضل عباس گرفته بود . گفتم به آن پرچم قرمز نگاه کن . فکر میکنی چه معنی دارد . نگاهی کرد گفت قشنگ است که چی ؟ . هیچی اما میدانی معنیش چیست .یعنی اینکه هنوز جنگ ادامه دارد ممکن است به ظاهر یزید و لشکریانش پیروز شده باشند اما این پرچم نشان میدهد که جنگ هنوز ادامه دارد بخاطر همین است که در ماه حرام این اتفاق افتاد و عرب وقتی به این ماه های حرام میرسیدند جنگ را موقتاْ تمام میکردن و برای اینکه دیگران بدانند آنها صلح نکردن و جنگ تمام نشده پرچم قرمز بروی خیمه های خود میافراشتند . پس مطمئن باش که جنگ تمام نشده و ما هنوز هم منتظریم . البته میدانم پشیمان هستی و این پشیمانی تا آخر عمرت باتو میماند . اما میدانی که فقط صدا میماند از این عظمت . ساکت نشو .

من بي می ناب زيستن نتوانم                بی باده کشيد بارتن نتوانم 
من بنده آن دمم که ساقي گويد              يک جام دگر بگير و من نتوانم  

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت1:6 PMتوسط داش ابرام | |

شناختی نمیدانم از باب او دارم یا نه چند باری قدمی میزنم در آن خیابان ویلا نرسیده به پل کریم خان ابتدای خیابان محلی زیبایی است بهتر بگویم مقدس است با خودم کلنجار میروم که پا بداخلش بگذارم . آنها پیامبری دارند و بس. اما ارادتهای خاصی به ائمه ما مخصوصا حضرت ابوالفضل علی اکبر حسین دارند . و چه غوغایی میکنند برایم جالب بود . قبلا از پدر بزرگم شنیده بودم که او یباری دعوت شده بود و نگاه عیسی ابن مریم را با امام حسین چنان متحول . که تمامی حاضران را اشکالود کرده بود . اما  وصفش را اینطور میتوان نوشت در این آشفتگی حال باعث میشود دیگر در قید و بند ارزش گذاری سطحی نمانی چرا که این ارادت های خاصه یک ارزش عمیق است و به همه چیز ارزش میبخشد . و شاید زمانی که از سایه های کابوس وار نفس انصراف میدهی چشمانت میبیند آنگاه آرامش معنا پیدا خواهد کرد مانند آن شناگری که وقتی چشمانش را باز میکند ترسی از آب نخواهد داشت . قدم میزدم و با خودم فکر میکردم که دو نفر از دوستان را دیدم دوستان تاسوعا و عاشورا هیئت گلاب به دست . داشتم از تعجب میمردم که سلام کردند سلام شما اینجا نگفته بودین . بدرون مرا دعوت کردند. بدون هیچ مکثی داخل شدم آنها در حال حرف زدن بودن من تماشا میکردم و قدم قدم جلو میرفتم نفری آن جلو لباسی تنش بود طرح صلیبی رویش . یه چیزهایی زیر لب میگفت . خانمهایی هم نشسته  و سرودی میخواندند مجلس آخرش بود ایستادند چیزی خوانده شد و به بیرون آمدند . دوستان با وقار ما شیرینی جلو من گرفتند . منهم مات و مبهوت گفتم .. چطور اینجا و دسته عزاداری شام غریبان محله قرقونیها تو مولوی نمیخوره ... خندید و جواب سوال ذهنم را داد . او اینطور گفت : عشق برای آدم هیچ معیاری تعیین نمیکند .  

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1:5 PMتوسط داش ابرام | |

با چشمان کمی باز میخوابد گاهی از فرط خستگی اینطور به نظر میرسد که دیگر وقتی برای دیدن آرزوهای جا مانده در سینه اش ندارد و برای همین ترجیح میدهد به همین دیوار و سقف نگاه کند . یا شایدم تک ستاره ای را میبیند و دلش نمیخواهد جز او رویایی داشته باشد . البته این ها را باید در کتابها دید یا در جنگلها و مراتع اینجا تهران میون این همه الودگی غیر از هوا هزار نوع دیگه از حیوانات که خیلی راحت در کنار هم راه میروند را مبیند و همه آنها طوری عشقولانه چشمک میزنند عین ستاره .که از سرت بندازند هر چی بود و نبود . شایدم از ترس اینکه مبادا در تاریکی خانه اش مورد عنایت جمیع دزدان قرار گیرد با چشمانی کمی باز میخوابد . شایدم از دلخوشی زیاد است که میخواهد همه چشمانش را که برق میزند ببینند و تا صبح رو به آسمان دربست میخوابد هر از چند گاهی هم حالت چشمانش را به دهانش میسپارد چشمانش بسته میشود و دهانش باز میماند . وقتی از خودش سوال میکنم میگوید دوست دارم هر کس حتی مرا در خواب هم دید بخندد . بهش گفتم بیشتر از اینکه به تو بخندند به ان خرسی که بغلت هست میخندد عجیب است تو که طاق باز میخوابی کسی خرس دارد و با خودش به تخت خواب میاورد که بغلش بگیرد اینکه کنارت میگذاری منظوری داری . اخمی میکنه و میگه داداش مگه ما دل نداریم من غرورم اجازه نمیدهد که او را بغل بگیرم چرا باید هر دفعه من باید کوتاه بیام . دستی بر سر گرش میکشم و میگم آخه رفیق چشمانتو ببند کامل امشب با چشمانی بسته بخواب حتما مطمئن باش که بغلت خواهد کرد .تهش میخوام بهت بگم ما ایرونی ها قدر چیزهایی که راحت به دستمون میاد نمیدونیم .

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

هر که او ارزان خرد ارزان دهد

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت7:24 PMتوسط داش ابرام | |