تبليغاتX
همه چیز از نوشته های خنده دار تا جدی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


همه چیز از نوشته های خنده دار تا جدی

یه جورایی مخوایم با هم حال کنیم3D


پاورچین پاورچین حرکت میکرد... خستگیش را در کرده بود ... خوابش نمیبرد ... ساعت از نیمه گذشته بود ... در حیاط را باز کرد خیره به آسمان شد ... تا ستاره ها را بشمارد ... اما آسمان هم گرفته بود ... به بهانه خوردن آب... بیدار شدم رفتم سراغ او....پشتش زدم گفتم کجایی ...گفت هیچی حاجی خوابم نمیبرد ... بدنش داغ داغ بود .. انگاری از آمدن صبح میترسید ... کمی عرق نعناع برایش ریختم تا با یخ بخورد خنک شود .. فشارش بدجوری آتشش زده بود ... گفتم چه مرگیت شده رفیق ... گفت دروغ ... دروغ گفتم ... مانده ام که چه کنم ... گفتم بی خیال بوی یاس عجیبی میاید ... بویش را میفهمی ... گفت بعد از ظهری که روی کاغذ ذاشتیم خط تمرین میکردیم و تو نوشتی احمق کسی است خانه ایی بسازد درونش زندگی نکند ... واسه جایی که قرار نیست درونش بماند انقدر تقلا کند ... یاد دروغ هایی که گفتم افتادم ... و بعدش چقدر از نیچه حرف زدم ... خواستم که حال تو را بگیرم ... میخواستم به تو بفهمانم هر چه میگویی دروغی بیش نیست ... اگر تعدد زیاراتت را زیر سوال بردم چرا که فکر میکردم که این دعوت الکی است ... هر کس پول داشته باشد میتواند روی سوی این منزل شود .... چقدر حرفهایم را توجیه کردم که تو را بکوبم ... گفتم ...من که کسی نیستم خود محتاجم ... تو در واقع با خودت میجنگیدی ... نه من .. هر دلیلی هم که میاوری برای آرام کردن آن نفس است ... سعدی یه حرف خوبی میزنه میگه ... برفت عمر و نرفتیم راه شرط و ادب ... براستی که به بازی برفت چندین سال ...آره درست که همه چیز بستگی به شرایط و موقعیت داره ... اما تو تاثیر گذار باش ... و از بیهوده گفتن ها ناراحت نشو... و نسبت به این گونه حرفها خشمگین ... چراکه آنکه نفسش را میگذارد برای باطل ....حیا و وفا ندارد ... پس اگر میخواهی با حیا و با وفا باشی غصه این جماعت کوردل که دنیا نهایت  دیده اشان هست ... را هرگز مخور ...که این عجوزه عروس هزار داماد است ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 5:21 PM توسط داش ابرام| |

همیشه برای انتخاب موضوع دنبال حقیقتی میگردم تا داستانش کنم...نکته ای بیرون کشم .... تا در ادامه مسیر تلنگری شود برای عادتهای اشتباهم...یاکمی میان این رسوایی دستم را اشتباه دراز نکنم ... به همه چیزهای اطراف نگاه میکنم البته تاملی میانش نیست ... از نخ گره خورده سبزی ... تا آدمهای یک شکل و بی اندازه ... اینبار تخفیف خوردن تن انسانها میان این گرانی روزگار نظرم را معطوف کرد .... و تصویر سازی کلمه ایی که برای فرار اسمش را گذاشتند آزادی...رهایی ... و داشتن اعتماد به نفس میان این شلوغی... که هرکس دست کسی را تا تختش میکشد...آری محل خرید جنس بازار است .... و محل خرید جنسیت بازار آزاد... همانجا که تنهایی را ارزان میخرند .. و دلیلشان خرابی آن است ... چون جنس افسرده است نیاز دارد ... به آزادی .و.چای دستهایشان که همیشه گویای حاضر بودنشان بوده ... لنگهایشان را هوا میکنند.. و هر چقدر بیشتر چرخ میزنیم ... ول میگردیم .. نگاهمان چون خشتک شلوارمان پاره تر میشود .. درست است که بعضی ها از سر درآمد به فکر فروش افتاده اند ... تا شکم خودشان و بچه هایشان را سیر کنند ... اما بعضی ها که در پول غلط میزنند هم در بازار جنس فروشی دارند ... آنها دلیلشان شده کلاس ... و مد ...با چه غیرتی و چهره ایی در هم ... تن و نگاه و شعورشان را میفروشند ... چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان...!

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 3:17 AM توسط داش ابرام| |


بعد از نماز صبح که از مسجد النبی با همان خنکایی که روحت را شاد میکند ...قدم به بیرون میگذاری تا سمت بقیع بروی ... باید از کوچه بنی هاشم گذر کنی ... البته آن کوچه دیگر نیست همه اش شد سنگ یکدست سفید اما هنوز صدای مظلومیت را میشنوی ... آنجا که امام حسن مجتبی پس از غصب فدک دستش از دستان مادر رها میشود ...مادر راه خانه را گم میکند ... نمیدانم چطور بغضت را خواهی خورد در پله های سمت بقیع ... فدک هدیه خدا برای فاطمه بود ... و آن درب سوخته ... و مولایمان علی ... و تو که باید آرام بمانی گریه ات را پنهان کنی ... تازه اهالی آنجا تو را رافضی میدانند ...روزها مسیر برگشت تا هتل در صحن حرم که با چترهایی سراسر آفتابش را پوشانده بودند ... به این فکر فرو میرفتی که میشود بار دیگر که سوی اینجا میایی قبر مادر را نشانت دهند ...

هیاهوی لاوی هتل الزهرا الخیر و دیدن جمعیتی یه دست سفید به تو این را گوشزد میکند که وقت رفتن است ... چقدر زود میگذرد ... دقایقی مدح اهل بیت ... از زیر قرآن ردت میکنند ... سوار اتوبوس به سوی مسجد الشجره ... میقاتگاه رسول خدا ... نماز مغرب را میخوانیم ... بعدش لبیک میگوییم .. لبیک همان یاعلی خودمان است ... دوباره سمت اتوبوس ها میشوی تا بروی به سوی خانه یی که قرار است دورش بچرخی ... یادش بخیر بچگی اذیت های زیادی میکردیم ... و مادر که گلگی را سر پدرمان خالی میکرد ... پدر هم تنبیه ... اگر در گوشمان میزد حرفی نبود ...اگر پول تو جیبی را قطع میکرد مشکل نداشت ... روزی که با ما قهر میکرد .. و میگفت برو دیگه باهات کاری ندارم ... و آن بی توجهی بدترین تنبیه ها بود ... و اینجا سوی خدا که  میرفتیم ... در آن جاده بیابانی که هر لحظه دنبال تابلو کیلومتر میگردی که چقدر مانده تا برسی ... همه ش باخودت فکر میکنی خب من لبیک را گفتم ... و خدا آیا جواب مرا میدهد ... آیا خدا مرا میبخشد ... آیا بی خیال تمامی گناهانم شده است ... به قول شاعر که میگوید ... خدا به حق هشت و چارت ... ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی ... و مناره مسجد الحرام تو را به هوش میاورد که وقت حرکت شده ...باید بریزی همه چیز را ... روزی کفن را تنت میکنند ... امروز این تو هستی که کفن را تن کردی و آن دو تکه حوله ... تو را متذکر میسازد ... که در پیشگاه خدا باید وصل به چیزی نباشی ...وارد مسجد شدی و ستونها را رد میکنی ... ناخودآگاه خم میشوی جلوی خانه ای که از صدای مظلومیت علی دیوارش شکاف برداشته و سالهای سال است که سیاه پوش غم حسین است ... و من و تو و هرکس دیگر که میافتد شاید بخشیده شود ... و تذکری شود برای بعدهای زندگیش ....

کعبه از کرب بلا فیض دمادم دارد ... هستی از خون خدا قبله عالم دارد

کعبه را کرده سیه پوش .. غم ثارالله ... سالهاست که به بر جامعه ماتم دارد ...




نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 5:4 PM توسط داش ابرام| |

چقدر لحظه ها را طی لحظه های دیگر خرج میکنی ... انقدر استرس از سر چیست ... چرا پاهایت را انقدر تکان میدهی ... و گاهی که پی میبری با پای دیگرت مهارش میکنی ... و هیچ لذتی نیست تا اینکه ثانیه ها بگذر ... چند عکسی گرفته شود ... بشود خاطره ... و بعد خاطره ها را درون آلبومت ببینی خوشحال شی یا چند قطره اشکی برای آنها که دیگر نیستند بریزی ... اینجا نگاهی پر از ترس است .. با تمامی مکنت .. و این پولها هیچ فایده ایی برای آرامشت نکرده ...

هیچ راه حلی را نمیپذیرد... انگاری این جوانی را زودتر میخواهد به دست پیری بدهد..... و دوباره بنشیند با مشتی از خاطراتش عشق ورزیدن را بیاموزد ... جمله خاصی برایت ندارم ... تو با تمامی افکارم قهری و من هر حرفی بزنم ... تنفرت بیشتر میشود ...

غم علی غصه علی ناله علی آه علی.....

نور الله علی شمس علی ماه علی ......

شب روز ذکر الی الله علی .خوش ترین ذکر علی .مرد شب گرد علی . دنده ام تا که صدا کرد صدا زد علی

چند وقت است که سرم روی تنم میافتد . دست من کار کند مطمئنم میافتد ...

خواستم بپرم بال و پرم سوخته است .... و حواسم نشد و در بر روی سرم خورد علی ...

سالها منتظر سیصد اندی مرد است ... آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم ...

علی علی علی ....

سال نو شد ... سال نو مبارک ... دوباره این رم زندگی را رفرش میکنیم ... و چه سود ... حرفهای جدید باید زد

یاعلی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 8:59 PM توسط داش ابرام| |


آروم نمیشی که یه ریز واسه خودت قطار کردی ..ساکت شو... همه چیز را با سگت مقایسه میکنی .... آره سگ تو پیتزا میخورد ... سگ تو میلیسد تو را ... و روزی هزار بار دورت میچرخد .... پوچ مثل هیچکس ... دفاع از ارزشی میکنی که تو را ننگ میخواند ... آنجا که چارلی کمدین معروف وقتی میخواست نامش را ببرد میگفت ... غرب وحشی ... و چه ادعای روشن فکرانه ای از حرفهای آن سمینار داران دستگیرت شده ...زد به بازومو گفت :  منم یه روزی اعتقاد داشتم به همچین چیزایی ... به قول شما اهل بیت و خدا .... نماز و روزه ... هر چه که تو اسمش را میگذاری دین ... گفتم ... اجناس بنجل ارزش ندارند قصه بگم واسشون من هنوز...

آن تسبج تربت را بده تا منهم ذکر با تسبیح تو بگیرم ... میخواهم روح تو میان آن دانه ها باشد تا بهتر به مقصودم برسم ... و حواسم بشود هوایت ... از آن باریکه نور که بر سقف افتاده است معنا بگیرم.... و توجیح المسائل زندگی را که گذاشته ام روی زود رنجی  سالها اتفاق گوناگون  ... که اگر بی حرمتی هم شود به دل نگیرم ... و حواسم پرت مسئله ی دیگر شود ....

انگار وقتی میخواهند تعریف کنند از نگاهی مطمئن همه جا ذهن تاریک میشود ... که نه من روی یخچال خانه نوشته ام من میتوانم من میدانم ... صبح به صبح ناشتا با لیوان آب سر میکشم ... امروز که اینجا ایستاده ام از سر این جملات است ... که آن را از استاد فن ... یاد گرفتم ...

و باور که آلوده لوس بازیها شده است ... بی تردید زیباست ... که آدمی همیشه خوبی را در خود میبیند ... اما اگر نخواهی ایست بدهی ... با چند جمله های در دیوار هر روزت دوباره از سر آغاز شود ... و همیشه شکایت داشته باشی از مخلوقی که خالقش خداست ... خسته گیت را بیشتر میکند ... و آن که نفهمید گفت ببر صدایت را اصلا خف... و دوباره غمگین و غمگین ...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 2:28 AM توسط داش ابرام| |

انسان هست.... جوهر ... تصویری که از تو پدید میاید ... نشان از عدمیت توست ... پس میتوانی نباشی را نیستی کنی ... چه وزن قافیه دار داشته باشی چه شعر گونه کنی آن ثلاثی مجرد را ... و به چه جرات صرف میکنی ... فا... عین... لامش... را بیرون میکشی ... این نشانه غرور وحشی که از پس یک ناهنجاری پدید میاید .. جنس آتش توست ... میدانی که یکی از اجزا غیر از خاک آتش است ... که بهنگام غضبت سرخ میشوی ... این لشکر فرشته و  شیطان که میان این ذهن نامحدودت هر لحظه در جنگ است... تو به کدام جهتش معطوف میشوی ...  این تحیر بی محتوایی که از زندگیت رنگ میبازد ... همین شرطهای تشویش آور ... باعث میشود که تلاشت را بگذاری وسط میدان چه کنم ... و چه بلای خانمان سوزیست ... در عین مسیر دهی ... در عین یقین دچار وهم دست و پا گیر هستی ... پس اول مشاهده کن ... ببین هنوز راه بسیار است ... برای رسیدن ...و بازهم نگاه کن و نگاه کن ... و این داستان اگر ناخوانا شد ... بدان که چیزی نفهمیدیم ... و شاید هیچوقت در سکوت میان جملات این و آن و نقش آهنگ ها چقدر جایمان را بی اختیار خالی میکنیم ... و میگذاریم برای آن که شاید فرصتی دیگر ...  
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 11:30 AM توسط داش ابرام| |

گام هایش را تند تند برمیداشت . و هدفش را مشخص کرده بود ... به هرکس که میرسید دربابی که حرف میزد ... دوباره میرسید به آن حرفهای درست ....که به گوش این زمانه کماکان تنگ بنظر میرسید ... همیشه اگر نگاه آدمها به سویش مکارانه میشد ... سخنی از نهج البلاغه امیر المومنین میگفت... هر کس به فراخور حالش ... اما شاکله میشد...همان سخن همیشگی .... ""مردم دشمن آنچیزی هستند که در موردش جهل دارند .. این نگاه در میان وجود دریاییش که از پس طوفانی عظیم بدست آمده را تقدیم میکرد .... اما آنهایی که از نزدیک میشناختنش بدتر بودند هر روز عیبی جدید وصله آن وجود نازنین میکردند ... چقدر عوام رفتارشان سنگین است ... و چه جمله های سوزانی در میان آستینشان دارند ... البته چهار پا هم همت دارد همین که تا چراگاه میرود ... چشمها شکمها و ....

صدایش را هر روز و شب میشنویم ... هل من ناصر ینصرنی ... آری امام حسین امروزمان که نامش مهدیست صدا میزند ... اما .... چه فایده ... که آنهایی که به ظن خودشان نزدیکترند ... هیئت میروند ... عزاداریشان ترک نمیشود ... خود را  نوکر میدانند ... چه گویم....

یا مهدی جان ....

در اینکه بیایی به خدا شکی نیست .......... در اینکه بیایم به خدا شک دارم ...

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 3:55 PM توسط داش ابرام| |

ای آشنا دیروز ... ای فرو مانده در غمی که از پس امروزت میگذرد... ای که داشته هایی برایم ساختی ... با اولین برخورد برای شروع یک زندگی که قرار به دوشادوشیش گذاشته میشد... نظرم خیلی تغییر کرد ... البته هرکسی هم حرفی زد رفت .. بخیالش او پرنسس واقعی جریان بوده و میتوانسته با اسب سفید ادای شفالیه ها را دربیاورد ... طرحی که امروز شیفتگی خاصی به بنیاد جماعتی که اگر دستت را تا آرنج میان عسل هم کنی باز بچششان نمیاید داشته است ... چقدر قشنگ است وقتی نام کوچکت را صدا میزنند .. و اگر در آخرش جان را هم اضافه کنند .. جانی دوباره به تو میدهند ..این قلقلکهای زندگی نفسی میگذارد تا یادت بیاد اینهمه فیلمی که از اول برای رسیدن به او بازی میکنی میان این هیاهو که هر کس دنبال شرتی میگردد تا پاره اش کند گم میشود . نظرت چیست تو هم فکر میکردی که آنکه مقدسش مینمامیدی اینطور از آب دراید .. البته که قبلا همان آشنای دیروز باز هم طعنه زنان در هجوم بچگی های من بکش تو بکش یادآورم کرده بود ... من که خیال خامی داشتم که اگر بازی به بردن باشد ... هر کس را میتوان برد.. فکر کودکیم بودم.. انگاری راحت تر میتوانستم تور محبتم را پهن کنم ... تا صید کنم ... و وقتی نگاهش را قفل وجودم کردم .. رهایش کنم .. من بدو آهو بدو ... و روزها پشت هم گذشت .. و من که دنبال سادگی بودم ... نفهمیدم که این سادگی همان گذشت است .. گذشت زمان .. دیدی چطور ساده میگذرد ... و حالا روحی که روزی با فشار  از سر وارد بدنت شده دارد جایش گشاد میشود ... چرا که دیگر قرار نیست خواب رویای فتح بی ستون ببیند ... هنوزم کنفرانسهایم همه را مات خود میکند ... اما کودک که بودم گفتند چه حرفهایی میزند به سنش نمیاید ... و حالا حس ترحم ... جوان بودیم ادای پیرها را دراوردیم و پیر که میشویم باید ادای جوانها را دربیاوریم .. بیخیال این شیر کاکائوی میهنم چه طعم شیرینی دارد ...

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 3:4 AM توسط داش ابرام| |

در این اتفاقهای بزرگ زندگی که شاید هنوز هم بعضی هایش در جریان باشد . دچار وقاری ناخواسته خواهی شد. که این ارزش را به هیچ با ارزش کم اندیشی نخواهی فروخت . آنقدر زندگی سفت چسبیده که کسی جرات ورود را پیدا نخواهد کرد. شاید به ناخوشی دیگران رقم خورد اما خودت آگاهانه با خیال آرام به مسیر بی اعتمادی نسبت به اطراف زندگیت حرکت خواهی کرد . چرا که شرایط رقم خورده خود ابزاری شده تا دیگران را به سبک زندگی که گاهی تند است و گاهی آرام در مسیر تجربه ات در این خرابه روزگار راه دهی . و قضاوتش را بگذار به دوش شناخت.

اینک که ایستاده ای در کنار دیوار . اینک که تنها انعکاس حرفها به آن دیوار تو را آرام میسازد . بسان شناختت از حضور اشیا کنارت میباشد . گاهی به خاطر آوردن رویاها میان بی تمایلیت به یک تک لبخند میشود تعلق خاطر به صفحه سفیدی که رویش چیزی نمایش داده ایی که هیچ کس نمیبیندش . کیه.. کیه ..راه نیانداز...فراموش کن

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 9:38 PM توسط داش ابرام| |

تمام زندگی آن پیرزن که یک سالی کار کرده بود تا خرج این دهه کند در گره دوم روسریش معلوم بود ... و هیجور قبول نمیکند که صرف نظر کند و این پول را برای زندگیش خرج کند ... شاید به جرات میتوان گفت تمام وسایل زندگیش سوار یک موتور رکس شود ...

پسرش رو به موت است خود علامه دهر است خیابانها را میگردد که تا صدای شیون زنش را نشنود در راه میرسد به مردی لمپن از همانهایی که وقتی از کنارشان رد میشویم .. چقدر راحت میگوییم بو میدهی .. و بدمان میاید ... گفت حاجی چته ... گفت پسرم رو به موته ... گفت ای بابا چاکره حاجی ... بسم الله ... الحمدالله ... و حمد را خواند .. برو پسرت شفا گرفت .. و پسرش خوب شد .. با خودش علامه احد عهد کرد ... که اگر آن عشقی را دید ... حمدش را درست کند ... یک سال گذشت دوباره آن عشقی را دید ..عشقی بهش گفت خوب پسرت خوب شد علامه .. گفت بله .. اما من با خودم احد کردم که حمدتو درست کنم .. گفت حمد من ایراد داشت باشه واسه خودم ... و رفت .. علامه وقتی برگشت خونه پسرش مرده بود ...

 خدایا به ما  من غیرت بده ...خدا جون سلام... وقتشه.. که یه جورایی با هم آشتی کنیم ...خدا هر چی میخوای بهم بگو میدونم کوتاهی کردم ...میدونم کم گذاشتم ... خدا جون دلم واست تنگ شده ..

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 9:55 AM توسط داش ابرام| |


Design By : Night Skin