|
گاهی بی نهایت از یک نقطه ی کور آغاز می شود... مشغله های ذهنی زیاد گاهی انسان را از درک و فهم حقایق عقب میاندازد ... و مجبور میکند تا روزمرگی را ادامه دهد .. مسئله های پیش پا افتاده که تا دیروز برایمان ارزشی نداشت به یکباره با لمس شدن این جسم خاکی و درگیری های ذهنی دچار آلودگی خاطر میشود ... شاید به خاطر خوش خیالی باشد .. شاید به خاطر بی مصرفی ... شاید به خاطر اهمیت شمردن این نوع مشغله ها باشد ... نه منظور از دوران کودکی در ذهنم نیست ... وجود چند سال اخیر را میسنجم ... چقدر تفاوت و چقدر بدتر شدن ... و اینکه دوباره آن جمله رفیقم که حلالم کن در ذهنم میپیچد... حلال کردن آدمهایی از جنس خاکی که تقدس دارد ... من کجا آن جماعت کجا ... گاهی به در خانه اشان میروم و اگر شده باشد نقش او را برای تنها ماندگار...مادرش ایفا میکنم ... و اگر اینها نبود نمیدانستم چطور از این همه مشغله های بی خود و با ضرر دور شوم ... منظورم را کسی نخواهد فهمید چرا که عمقش هنوز آشکار نشده .. اما همین را بگویم که خوب ها جدا شده اند ... دیگر کمتر لحظه ایی میشود و حالی میدهد... چرا اینطور به اینور و آنور میخوریم ... غدیر خم آمد و رفت ... و آنروز گذشت مانند تمامی روزها .. و حالا نوبت محرم است که بیاید و برود و این تفکرات احمقانه نگذارد تا درک کنم آنچه باید درک کنم ... زبانم دراز است و حرفهای شنیدنیم کم ... و حنجره هم حرفهای ناپخته میگوید...ای نازنین نگار من یاریم کن ...
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است میان تمامی برگهای تقویمش ... جملاتی از پهلو به پهلو بودن نوشته شده ... و واژه های گفته شده را مکررا نوشته بود ... نرمی خواستی در صدایش داشت ... ندیده بودم عصبانی شود ... و همیشه به دنبال غربت میگشت ... بومهای نقاشی کشیده شده شاید بالای ۱۰۰ تا بود ... همه را کنار یکدیگر چیده .. برایم عجیب بود دیوار سفید سفید و قابها به طوری مرتب در کنار یکدیگر روی زمین .. زیاد نمیتوانستم نگاه کنم .. سرم را دوباره میان تقویمش چرخاندم .. و چقدر هیجان انگیز است که دو نفر در این جهان انقدر از سر حقیقت به هم دلسوزی میکنند .. و هیچکس حاضر نیست دیگری را کنار بزند .. عشق میان تقویم هایش با دو استکان چای وارد شد .. بی مقدمه وقتی استکان را روی میز میگذاشت گفت : دوباره چیزی میکشی که ارزش دیدن ندارد ..او بوم در حال کشیدن را برداشت برد و جلوی بقیه بومها گذاشت دوباره بومی دیگر ...میبینی شوهرم مرد خوبیست اما به حرفهایم گوش نمیدهد . و بدین ترتیب بیست سال است که با یک غریبه زندگی میکنم... استرس وجودم را گرفت نکند دعوایشان شود .. اما نه او که شروع به کشیدن نقاشی دیگری کرد .. تقویمش را باز کردم .. میان حرفهایشان اینطور نوشتم ... نغمه های زندگی در میان عشاق هم همیشه رویایی نیست ...
ما چون ز دریم پای کشیدیم کشیدیم ... امید ز هر کس که بریدیم بریدیم ... آری زمزمه مردی کهنسال است ... که هر روز مسیر سالها تجربه اش را ایستگاه به ایستگاه با ماشین دکلش میگذراند و این را میخواند ... و چیزی بغیر از پیچیدن یک موتور یا رد شدن یه عابر افکار پر احساسش را به هم نخواهد ریخت حتی وقتی میخواهد فلاکس چایش را پر کند یا کرایه را حساب کند هیچ چیز او را جدا از احساسات زیادش نمیکند ... راننده آنهم نه ماشین... اتوبوس... چه به احساسات ..تازه در سن چیزی نزدیک به پیری ... و هنوز دلش گرم بود.. تا شقایق هست زندگی باید کرد.... این سر در مغازه کاموا فروشی مشت محمود نمایان است ... شایعات زیادی است بعضیها معتقدند که او دکتر است ... بیشتر پیشش میروند نسخه میگیرند تا از او کاموا بگیرند ... یه کاموا فروش با این یه جمله چه میکند .. اصلا دکتر و چه به این احساسات ... وجودش هنوز گرم است ... گشت دیوانه و یک سنگ نخورد از طفلی .... کس به حسرت نبود چون دل دیوانه ما تقدیم به کسی که میان گریه هایم چگونه خندیدن را به من آموخت ... پشت تابلویی هدیه این را خواندم در میان وسایل به جای مانده ... از یادگاریهای ... تا به حال نظرم را جلب نکرده بود اصلا ندیده بودمش ... و چقدر این حرفها که بوی کهنگی میگیرد .... زیباتر و دلنشین تر میشود .. چه گرمایی دارد ... بهش نمیخورد که اینهمه احساسات یه جا داشته باشد ... و حالا ... انسان های روزگار... به دنبال گذشتن وقتهایشان در میان شعرهای بی وزن و سروده های منسوخ شده ۱۰۰سال گذشته اروپایی ها دست و پا میزنند ... و رپ گوش میکنند ... چهره هاشون در لحظه خوش است و چون لحظه رود قیامت عبوثیت به پا میکنند... همیشه تفکراتشان و قیافه هاشان میخورد که الان از یه دعوای سیر بر میگردند ... و هیچ نقطه امیدی را هم نمیبینند .. شاید اگر چارلی چاپلین این دوره میزیست .... نمیتوانست کاراکتر معروفی بشود ... چرا که با مردمانی مواجه میشد که همیشه و برای همیشه و تنها و تنها مرده اند ...
داشمون دوست داره لاتی بنظر برسه و کلی لاتی و لوتانه برخود میکنه .. داش غلامم .. داش بخواب لاحافتم ... داش امروز داشتم میامدم که جیگر زنگ زد .. آره همون دافیه رو میگم خسته م کرده تو مرام ما نیست بیشتر از ۶ماه با کسی بگوریم ... بهش میگم جیگر طلا بخورمت ... بگوز بینم چی میگی... البت بگم برو بچز میگن زید بازی دوره اش گذشته دیگه دُرس نیست با کسی فاب باشی ... باید برم دونبال سولاخ مولاخی بگردم که قدر میدونن .. و دوستان دیگر برای اینکه کم نیارند دچار جو زدگی حالات او را میپسندند و نوع حرف زدنشان همان طور میشه .. آره منم که میگم تو اسکلی همه ش آویزونی.. رفیق دور برته بابا بچرخ به بازی بیا من واست دوتا مخ میزنم ردیفش میکنم ... بعدم رو به آدمهایی که میبینند و رد میشوند از جلوشان متلک میاندازند ... زاقارتو ببین... نیم رخ گوز فیثاغورث .. این گلابیه رو... تو گلوت گیر کرده برم آمارو بچسبونم بیام...نافرم تو مخیا... و اگر بخواهی برخورد کنی . داش چس ناشتا واسه ما تف نکن..آشغال کله تا دیروز آش لاش بوده حال واس بزرگترش شاخ شده .. جمع کن بینیم با.. و قیافه ها را که میبینی شلوارش مال باباشه رنگش جیغ میزنه لباسش مال خواهر سه سالشه .. موهاشم که ....لجنیت از ما نیست که برماست...لطفا چس خور نباشید.. فقط کوتاه: قدیمیا کلاه شاپو... لات نبودند ... داش مشتی بودند..پس اگر میخواهیم اینطور بنظر برسیم حداقل داش مشتی باشیم..داش مشتی ها عشق بازیهای قشنگی داشتند.. برو بچز باید دور ریخته شوند.. نه همین لباس زیباست که نشان آدمیت...
سالهاست که بدور آن خانه سیاه پوش از غم حسین علیه السلام میچرخند . سالهاست . نه قرن هاست که جای جای و گوشه گوشه خانه خدا را میبوسند اما بغضشان میطلبد تا لعنتشان کنیم . کاش میشد کسی به میان آن قوم رود گوید اینجا خانه خداست شرفش این است که زادگاه امیرالمومنین است . عشق میجوید حریفی سینه چاک . او ندارد از فنای خویش باک حال از خودمان میگویم این آهنگ همیشه باید تکرار شود . من کجا هستم . آیا درک میکنم. هیچکس نیست تا این بغض مانده در گلو را راحت سازد بیاییم برای فرجش اینبار بهتر بیاندیشیم .. سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد . و در زندگی لحظه هایی است نه همه و سراسرش این است که باید انتظار کشید . درون هر چیز در اعماق هستی نیرویی است که چیزی را میبیند میشنود که هنوز قادر بدرکش نیستیم . هر آنچه امروز هستیم از سکوت دیروز زاده شده . نامی مقدس اعتبار خاکمان ... علی ابن موسی الرضا ... هر چه بیاندیشم کم است.. از این جمعه نگاهی دیگر داشته باشید . زبانم کوته است . بازین دل پریشان از درد در هم آمد هردردل بیانم درمان و مرهم آمد ...
با رفیقم کریم آب منگل میان اهالی میزان سن بوده ام ... آنها که مردانشان موهای بلندی دارند زنهایشان اساسی گریم شده اند تا قابل دیدن باشند ... محیطی خاموش البته بیشتر خاموشیش بخاطر نداشتن جلوه بود تا هنری بودنش یکی از آن گیس بلندان اهل هنر که قرار بود تست بازیگری بگیرد با چکش وارد شد .. اولش فکر کردیم مستخدم های آنجا هم هنری هستند اما او خود مشاور بود ... وقتی داخل اتاقش شدیم .. شروع به صحبت کرد .. کمی اصطلاحات رو کرد .. که نگوییم بلد این کار نیست ... صحبتهای فراوانی کرد همین را در وصفش بگویم که اگر چشمانت را میبستی حتما به خوابی عمیق میرفتی ... در آخر هم از آنهایی که پای قصه اش نشسته بودند خواست پنج راهی که جلو پایشان گذاشته را انتخاب کنند ... بهترین راهش چیزی حدود یک میلیون را طلب میکرد ... دو نفر از جمع چهار نفره ما که معلوم بود به دنبال قاتل بروسلی میگشتند ... بدون خداحافظی فرار کردند ...من و رفیقم که قبل آمدنمان فکر میکردیم با چهره های سینمایی دمخور خواهیم شد برای اینکه دل این مشاوره شکسته نشود هرکدام یکی از گزینه ها را انتخاب کردیم ... وقتی بیرون از اتاق آمدیم با جمعیتی فراوان مواجه شدیم یکی با مادرش آمده بود یکی دست بچه کوچکش را گرفته بود یکی با شلوار شیش جیب و تسبیح در دست آنجا منتظر تست بود.. در میان این دقایق تجربه ایی مهم بدست آمد ... بازیگر شدن یه حرفه مانند تمامی حرفه هاست .. اما هنرمند شدن از انسان بودن سخت تر است ....
ورقه های زیادی دست خط شده مانده برجاودانه های لحظات قشنگی از دوره کودکی .. که حسهای حسودیت را چقدر ناب به صحنه طراحی میکند .. اما در میان تمامی این شرایط نور افکنی پرده های رقم خورده در دفترچه خاطرات ... لحظاتی عاشقانه بوده .. لحظاتی از دلتنگی های بچگانه که به هر وسیله یی هم که شده یکدیگر را ببینیم ... روزگار برمیگردد به گذشته یی دور ده , دوازده سال پیش کنار دریا شمال ایران .. آهنگی پخش میشود . توی یک دیوار سنگی .. دو تا پنجره اسیره ... من و دوست داشتنی ترین انسان میخوانیم داد میزنیم .. آن عواطف کودکی یادم میاید خیلی مذهبی تیر بودم تازه این شعر را هم یه زن خواننده میخواند .. اما در کنار او همه چیز را درست میدانستم حالا به مسلخ مقایسه افتاده ام ... او رفت ۱۷ ساله بودم که ازدواج کرد ... بازهم در این میدان مقایسه من ماندم تنهای تنها .. هر کسی را میدیدم با او مقایسه اش میکردم .. و هیچکس بدلم نمینشست ... حالا همان آهنگ دوباره پخش شدنش آنهم از مجلسی که من و او در آن هستیم .... و چقدر ثانیه ها زود میگذرد و این نت های موسیقی وار دستگاه پیانو سکوت افکار را ... زخم و درد چقدر این پرسش و پاسخ بحث هایم بود .. که جوابی به ظاهر مسخره ظلمت تر و سیاه ترش میکرد ... آری وقتی که کسی میگوید.... درست است که حسابی نمیشد باز کرد اما صدها برابر حالا واقعیت داشت .. دقیقا داستان آن رتیل و قورباغه است که در قابوس نامه آمده .. که قورباغه روی رود نیل رتیلی را .... خلاصه اش کنم نمیشه چشم پوشید ... یادم میاید از آن به بعد جدی نبودم تا شاید بفهمند که چقدر ... یاران! از من میخواهید راز اندوهم را برایتان فاش کنم.... همه اینها لطفی دارد ... چه میشود اینهم رسمیست خدا را شکر ....
لحظه هایی در اندیشه خالی به فکر بسترهای ناآرام میافتم مشکلات زیاد است . خودم همیشه نامیدانه مینگرم و نگرشم اشتباه است . یادم میآید میگفتند نامید تنها کافر است . یاد سایه ها کردم آنها که دستشان ازین دنیا که برسم خوشی و ناخوشی است کوته است بعد به اینکه اگر آنها نیستند خدایشان که هست . یادم هست جبران خلیل جبران به ماری مینویسد : ای روح من این روزها همه مردم مرده اند , چون کسی را نمیابند که دوستش بدارند . شاید حرف و کلامش واژه های بیشتری را بطلبد اما من آن را تنها و تنها حقیقت زندگی میدانم . هر سال میگذرد بهاری به تجربه هایم اضافه میشود اما هنوز غریب هستم و همیشه بدنبال برده بودن و امروز که یک سال دیگر رشد کرده ام میخواهم با این جمله شروع کنم خدایا ما بس تواناتر از آنیم که میاندیشیم تو خود گواه ما باش و این زیباترین توصیف از حقیقت زندگی است . آری .... من ۲۴ ساله شدم..............
دشمنی کرده اما ادب خوبی دارد . آب را بسته اما ادب خوبی دارد . فرمانده لشکر سپاه ملعون ترین عالم است اما ادب خوبی دارد . وقتی فهمید که چه کرده نامید شد که آیا عشق عالمیان او را میبخشد یا نه اما ادب خوبی دارد . قدمها دوتا جلو یکی عقب است تا به خیمگاه میرسد اما ادب خوبی دارد . به پیشگاه مقدس فضیلت مدار عالم میرسد به رسم ادب احترام میکند درخواست بخشش آقا میخواندش تو آزادی برائت را میگیرد اما اصلی ترین امضا مانده است . با ادبی که دارد از مولایش میخواهد تا او را نزد بهترین زنان عالم برد . خواهر را صدا زد او هم به ادب او آفرین گفت . این واسه من و تو که میگه باید پرونده ما هم به دست او برسد و امضا شود . بعدها پادشاهی از آن سرزمین میگذرد از حر دل خوشی ندارد با کراهت سر قبرش میرود اما میخواهد تا بداند آیا او واقعا آزاد است دستور نبش قبر را میدهد بدن سالم دستمالی بروی سرش بسته . مربوط به افتادنش از اسب است و این تاج سروری را باز میکند تا به تبرک به ایران برد اما هر چه میبندد خون بند نمیاید . تاجی که امام حسین به او اهدا میکند از سر ادب اوست با اینکه دشمن است اما ادب خوبی دارد . و من چه بی ادبانه از او تمنا میکنم . و فردایش در قرار سینمایم آنهم در ساعت اوج بندگی در این ماه آتشش میزنم دوباره دوباره دوباره و چقدر بی ادبانه و طلبکارانه . خیلی بزرگند خیلی .. انقدر که.من مات علی حب علی ابن ابیطالب مات شهیدا.این آخر لیاقته اما نميخواهم بفهمم که دارد همه چيز تمام ميشود . هميشه به اين نقطه که ميرسد سوت پايان را تمامي فرشتگان ميکشند . که آهاي تموم شدا . بازهم نميفهمم نه اين نخواهم نه. خودم را به عمق بي خيالي کشانده ام .
موافق نیستم ...موافق نمیشم اصلا میشه بگی چرا .. مگه نمیگی نمیفهمم ... مگه نمیگی تو هنوز مونده سفت شی .. پس چی حالا که به تهش رسیده اومدی سر وقت من که چی بشه ... مگه من معاونت دوست رو دارم که کارت پیشش گیر میکنه پیش من میای ... روزه ات رو خوردی بخاطر اینکه نتونستی به عشقت بگی نه ... بخاطر اینکه از این سوسول بازیا خوشش نمیاد .. حالا دنبال کلاه شرعی میگردی ... نخیر نیست البته گشتم نبود ... بابا محمود نمیتونه روزه بگیره ولع میزنه برای یه روزش ... حالا تو اینجا این وقت چی میخوای از من ... یادته یه بار تو جمکرون مداح چی گفت . فاطمه ۸ سال رو یادت میاد که انقدر ماند بر عهدش تا در حمام جانش را تسلیم کرد .. زانوهای جمع شده میان دستانش مرا وادار میکرد که برایش منبر بروم ... هر از گاهی هم بخودم میامدم که این جملات تو بدرد هیچ آدمی نمیخورد ... چراغ لب تختش که دستش بهش میرسید را خاموش کرد . روی تختش دراز کشید و منو هاج و واج نگاه کرد ... وقتی این رفتار از او دیدم گرفتم که فایده ایی نداشته و من چرت و پرت میگفتم .. بلا تکلیفی او نباید با سخنان محکمم بیشتر میشد ... نوشتن را توجیه پذیر تر دانستم در آن بازار شام اتاقش ... چیزی مثل ماژیک داشت وجود عظیمم را مرخص میکرد .. برداشتمش روی کچ دیوار نوشتم ... من دردمند نیستم.اما عمق درد را خوب می فهمم.اگر درد حسرت هزار باشد.درد عشق یک از هزار نیست.
|
About![]()
نرو ........................................ Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 Links
السلام عليك يا زينب كبري (سلام الله عليها)
ارتباط مستقیم با کربلای معلی...التماس دعا |